instagram
telegram

 

آترا و گردنبند نفرین شده در سرزمین جنیان

آترا و گردنبند نفرین شده در سرزمین جنیان

نویسنده: فخرالدین هاشمی 

موضوع:ادبیات داستانی(  رمان)                                                        

ناشر:انتشارات آناپل

سال نشر:۱۳۹۹

تعداد صفحه: ۲۸۵

اندازه:۱۴×۲۱

شابک: ۹۷۸۶۲۲۹۶۵۹۶۵۶

قیمت: ۵۰۰۰۰۰ ریال

****

در باره کتاب:

رمان آترا و گردنبد نفرین شده در سرزمین جنیان  برگرفته از تخیلات و محیط زندگی نویسنده در شهری تاریخی و مربوط به چند دوره­ی تاریخی و پایتخت ایران باستان و فارغ ازهرگونه ارتباط با عوامل ماوراءالطبیعه یا موجودات دیگر است.

مخلوقاتی که خالق هستی در کتاب‌های آسمانی همچون قرآن و تورات با عنوان اجنه از آن‌ها یاد کرده است و به اراده­ی پروردگار از دید آدمیان پنهان‌اند، از شخصیت‌های متفاوت این قصه هستند؛ موجوداتی که طبق اشاره‌ی کتاب‌های مقدس، از آتش خلق شده‌اند و در مقابل عمر کوتاه انسانِ خلق‌شده از خاک، بیش از سه‌هزار سال عمر می‌کنند؛ و درنهایت لحظاتی پس از مرگ، همچون دودی به آسمان می‌روند و ناپدید می‌شوند.

در قرآن، یک سوره‌ی کامل به جنیان اختصاص داده شده است که خداوند در آن می‌فرماید ما انسان‌ها و اجنه را برای بندگی، خلق کردیم و در قیامت ستمکاران آنان را در کنار هم به دوزخ افکنیم.

در تورات، کتاب آسمانی یهودیان نیز از سلیمان به‌عنوان پیامبری که بیشترین ارتباط را با اجنه داشته و جنیان، حیوانات و باد تحت امرش بوده‌اند، نام برده شده است. در زمان حکومت ایشان، گروهی از این موجودات به امر پروردگار، به خدمتش گماشته شده بودند؛ به‌گونه‌ای که مردم عادی نیز آنان را به‌راحتی مشاهده می کردند؛ تا جایی که یکی از آنان به‌عنوان وزیر سلیمان برگزیده شد تا مسئول اجنه در دستگاه وی باشد. می‌گویند مرواریدهای گران‌بهایی که در قصر سلیمان به کار رفته بود، توسط اجنه از اعماق دریاها و یا از کرات دیگر آسمان به دست می‌آمد.

           

تعداد بسیار کمی از انسان‌ها با این موجودات ناشناخته و شگفت‌انگیز برخورد کرده‌اند و در نقاشی‌ها و کتیبه‌های باستانی، تصاویری از این موجودات مبهم ترسیم شده است. با وجود اشارات خداوند درکتاب‌های مقدس و نیز گواهی عده‌ای از انسان‌ها در طول زمان‌های مختلف که توانستند آن‌ها را به چشم ببینند، جایی به جزئیات زندگی آنان اشاره نشده است و شاید در سیاره‌ای دیگر در آسمان، پیشرفته‌تر از انسان زندگی می‌کنند؛ به همین دلیل برای ما انسان‌ها همچنان ناشناخته باقی‌مانده‌اند و شاید همان موجوداتی باشند که ما انسان‌ها آنان را فرازمینی می‌نامیم. خداوند آگاه‌تر است و بهتر می‌داند.

در بخشی از کتاب می خوانیم:

نــوری خیره کننــده در بلندتریــن شــب زمســتان، قله ــی بــرف گیــری را کــه مشــرف بــه جنــگل اســت، می پوشــاند. در میــان نــور، موجــودی انســان نما بــا موهــای بلنــد وســفید وچشــمانی قرمــز وظاهــری ترســناک ظاهــر می شــود. بــه اطــراف نــگاه می کنــد. دســت هایش را به ســوی آســمان بلنــد می کنــد. شــعله های آتــش در کــف دســتهایش بلنــد می شــود. فریــاد می زنــد: خدایـان. خدایـان، فریـاد مـرا بشـنوید. همانطـور کـه صـدای سـاکنان شـهر پـرش را شـنیدید، رعدوبرقـی سـهمگین در آسـمان بـه وقـوع پیوسـت. گویـا خدایــان صــدای فریــادش را شــنیدند. مــن امشــب از روی ســتارگان، ســتارهای جدیــد را در حــال طلــوع می بینــم. سـتارهای نورانـی کـه از آتـش خشـم خدایـان بـه وجـود آمـده اسـت. او ارمغان آور مـرگ بـرای اهریمنـان اسـت. شـما بـه مـاه محبـت داشـتید و انتقام سـاکنان بیگنــاه پــرش و ســاکنان شــهر پریــان را به ســختی خواهیــد گرفــت. فــردا خدایـان شـاهد ایـن رویـداد بـزرگ خواهنـد بـود

. در ایـن جنـگل، پیونـدی رقـم خواهـد خـورد کـه سرنوشـت و حیـات مـا بـه ایـن پیونـد بسـتگی دارد. روز موعـود در راه اسـت و سرنوشـت شـوم اهریمنـان رو بــه پایــان اســت. پــس از لحظاتــی، آن نــور آرام آرام از زمیــن به ســوی آسـمان مـی رود و در آسـمان بیکـران و سوسـوی سـتارگان ناپدیـد می گـردد. بزرگتریــن شــب ســال، بــه پایــان رســیده اســت. ابرهــای ســیاه، آســمان و صـورت خورشـید را پوشـانیده اند. نیمـی از یـک روز زمسـتانی گذشـته اسـت. بلورهـای بـرف آرام آرام بـر شـاخه های درختـان جنگلـی می نشـیند؛ جنـگل وکوهسـتان را سـفیدپوش کردها نـد. چنـد کلاغ بـرای فـرار از بـرف و بـوران سـرما بـر روی شـاخه ای در کنـار هـم کـز کرده انـد. بـه گوشـه ای از جنـگل خیـره شـده اند؛ و فریادهـای دختـری بـه نـام پریـزاد در میـان جنـگل و بـرف از دور بــه گــوش می رســد.

فریــاد میزنــد: خواهــش می کنــم بــه مــن کمــک کنیــد؛ گرگهــا دارنــد بــه مــن حملــه می کننــد. کمــک، کمــک خواهـش می کنـم. همزمـان بـا صـدای فریادهـای بلنـد پریـزاد، کلاغ ها بـه پـرواز درآمدنـد و بـا قـار قارکـردن در بـاالی سـر او کـه بـه تنهـی درختـی چسـبیده بـود، می چرخیدنـد. دسـتهای از گرگهـای گرسـنه بـا دهانهـای بـاز و چشـمانی ترسـناک در حـال محاصره ی پریـزاد بودنـد تا بتواننـد در این هـوای سـرد زمسـتانی ضیافتـی بـرای خـود دسـت وپا کننـد. صــدای فریادهــای پریــزاد به جایــی نمی رســید. آنقــدر بــا گریــه و فریــاد تقاضـای کمـک کـرده بـود کـه گلویـش داشـت بسـته می شـد. دیگـر راه نجاتــی نداشــت. می دانســت بایــد تســلیم سرنوشــت شــود. وحشــت زده بــا صـدای بلنـدی می گریسـت. شـاهزاده ی جوانـی در تعقیـب شـکار گوزنـی لنـگان اسـت. گـوزن بـا چشـمان قرمـز وحشـت زده، شـاهزاده را بـه دنبـال خــود تــا نزدیکــی گرگهــا می کشــاند. نفس زنــان در میــان برفهــا در جـای خـود می ایسـتد. از فـرار منصـرف می شـود. نفسـش در هـوای سـرد، همچـون بخـار از دهانـش بیـرون می زنـد. در چشـمان شـاهزاده خیـره شـده اســت. صــدای فریــاد و گریه هــای پریــزاد از دور شــنیده می شــود. شـاهزاده کـه تیـری در کمـان گذاشـته، در کمیـن نشسـته اسـت تـا گـوزن را شـکار کنـد. صـدای فریـاد و گریه هـای پریـزاد را می شـنود. شـکار گـوزن را رهـا می کنـد، از جایـش بلنـد می شـود و سـرش را بـه اطـراف می چرخانـد. دسـتهای کلاغ را میبینـد کـه دور یـک درخـت در آسـمان می چرخیدنـد؛ و در زیـر پـای کلاغهـا دسـتهای از گرگهـا را می دیـد کـه یـک درخـت را محاصـره کرده انـد. بـا دقـت بـه زیـر درخـت خیـره شـد. دختـری در میـان بــرف و بــوران بــه تنهــی آن چســبیده اســت. گرگهــا در حــال تنگ تــر کـردن حلقـه محاصـره بودنـد. می  دانسـت اگر دیـر بجنبـد، کار دختـر بیچارهتمـام اسـت. شـاهزاده ی جـوان کـه تیرانـداز ماهـری بـود، بـا عجلـه یکـی از گرگهـا را کـه سردسـته بـود، هـدف قـرار داد و زه کمـان را کشـید. تیـر را رهـا کـرد. گـرگ سردسـته به سـوی پریـزاد خیـزی برداشـت. پریــزاد چشــمانش را بســت و تســلیم سرنوشــت شــد. گرگــی کــه بهســوی پریـزاد خیـز برداشـته بـود، بـا تیـری کـه بـه گردنـش اصابـت کـرد، زوزه ـی دردناکـی کشـید؛ در جلـو پایـش بـه زمیـن افتـاد و کشـته شـد. شـاهزاده ی جـوان، پی درپـی تیرهـای دیگـری را رهـا کـرد و گـرگ بعـدی نیـز کمـی عقب تـر هـدف تیرهـای کمـان شـاهزاده ی جـوان قـرار گرفـت و کشـته شـد. شـاهزاده، نهیبـی زد و بقیـه گرگهـا پـا بـه فـرار گذاشـتند. او خوشـحال و سرمســت بــا عجلــه و نفس زنــان خــود را بــه دختــر جــوان و تنهایــی کــه از وحشـت و تـرس بـه تنهـی درختـی چسـبیده بـود، رسـانید. نفـس سـینه اش چـون بخـاری سـوزان از دهانـش خـارج می شـد. دسـتش را بـرای یاری کـردن پریـزاد بـه سـویش دراز کـرد؛ امـا پریـزاد پاسـخی نـداد و بـا برداشـتن چنـد قـدم بـه عقـب، فاصلـه گرفـت. زیبایـی خیره کننده ـی پریـزاد باعـث شـوکه شـدن شـاهزاده ی جـوان شـد. بـرای لحظاتـی زبانش بند آمـد. در چشـمان پریـزاد خیـره شـد. قلبـش تنـد تند مـی زد. احسـاس می  کرد قلبــش میخواهــد از جایــش کنــده شــود. دنیایــش را در چشــمان پریــزاد می دیـد. بلورهـای بـرف در حال پاییـن آمدن از آسـمان هسـتند و آرام آرام بر روی موهـای بلنـد پریـزاد مین شـینند. قطـرات اشـک گون ههـای زیبایـش را خیـس کـرده اسـت. پریـزاد اشـکهایش را پـاک کـرد و بیم قدمـه گفـت:

از تـو سپاسـگزارم. کاملا ناامیـد شـده بـودم. بسـیار خوشـحالم کـه نجـات پیـدا کـردم. شاهزاده ی جوان با دستپاچگی گفت: نـه احتیاجـی بـه تشـکر نیسـت؛ هرکـس هـم جـای مـن بـود، ایـن کار می کرد. فقـط کمـی برایـم عجیـب اسـت؛ یـک دختـر تنهـا و زیبـا در ایـن کوهسـتان چــکار می کند؟ پریزاد گفت: درکـش بـرای تـو سـخت اسـت. مـن یـک انسـان نیسـتم، متعلـق بـه سـرزمین دیگــری هســتم. آرزویــی کــن تــا قبــل از رفتنــم، بــرای قدردانــی از تــو بــرآورده کنــم. شـاهزاده کـه هنـوز مـات و مبهـوت در زیبایـی آن دختـر غـرق شـده بـود، سـرش را به سـوی آسـمان بلنـد کـرد و دسـتهایش را بـه هـم زد؛ از تـه دل فریـاد زد: خدایـا شـکرت کـه یـک گـوزن لنـگان را بـر سـر راهـم قـرار دادی و ایـن گـوزن مـرا بـه ایـن دختـر زیبـا رسـاند. قسـم می خـورم دیگـر هرگـز گوزنـی را شـکار نکنـم. خودش را جمع کرد، لبخندی زد و با دستپاچگی رو به پریزاد کرد و گفت:

 قول می دهی آرزویم را برآورده کنی؟ واقعا نـام مـن پریـزاد اسـت. آری یـک پـری هیچوقـت زیـر قولـش نخواهـد زد. بـه خدایـان سـوگند می خـورم. شاهزاده ی جوان با خوشحالی گفت: مـن پسـر امپراتـور پارسـم. فقـط یـک آرزو دارم؛ آن هـم ازدواج بـا توسـت پـری زیبـا! پریـزاد کـه از آرزوی شـاهزاده رنـگ صورتـش مضطـرب و پریشـان شـده بـود، بـا صـدای بریـده گفـت: نـه خواهـش میک نـم هـر آرزویـی بـه غیـر از ایـن یکـی کـن. مـن نمی توانـم بـا یـک انسـان ازدواج کنم. رنـگ صـورت شاهزاده ی جـوان، بـا نـه گفتـن پریـزاد، دگرگـون گشـت و بـا ناراحتـی گفـت: ولی من هیچ آرزوی دیگری ندارم؛ و تو سوگند یاد کردی. پریزاد به پای شاهزاده ی جوان افتاد. با چشـمانی زیبا و براق پر از اشـک گفت: التماسـت می کنـم؛ مـن یـک پـری ام و یکـی از قوانیـن مـا ایـن اسـت کـه تحـت هیـچ شـرایطی نبایـد بـا انسـانها ازدواج کنیـم یـا بردهـ ی آنـان باشـیم. ایـن کار در سـرزمین مـن گناهـی نابخشـودنی به حسـاب میآیـد و سـزایش…………..

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • پنج + 6 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.