instagram
telegram

جادوی چشمان تاریکی

 

 

 

 

 

نویسنده: دین کونتز

مترجم: مژگان اصلیان

موضوع: ادبیات داستانی(رمان خارجی)                                                        

ناشر:انتشارات آناپل

سال نشر:۱۳۹۹

تعداد صفحه: ۴۱۸

اندازه:۱۴×۲۱

شابک: 978-622-965964-9

قیمت: ۷۰۰۰۰۰ ریال

****

در باره کتاب:

تینا ایوانز پس از مرگ دلخراش پسرش دنی ، یک سال را به درد دل باور نکردنی سپری کرد. اما اکنون و در آستانه نمایش خود در وگاس ، تینا نمی تواند زمان دیگری را برای یک شروع تازه فکر کند. شاید او سرانجام بتواند حرکت کند و غم و اندوه خود را پشت سر بگذارد.فقط پیامی برای تینا وجود دارد که روی تخته سیاه اتاق دنی خط نوشته شده است: نمرد. دو کلمه ای که او را به سفری هولناک از چراغ های روشن لاس وگاس به سایه های سرد  می فرستد ، جایی که او راز وحشتناکی را کشف می کند …

کتاب حاضر یک اثر داستانی است. اسمها، شخصیتها، مکانها و تمام اتفاقاتی که در داستان رخ داده است، حاصل تخیل نویسنده می باشد و یا به صورت داستانی و خیالی استفاده شده است، کتاب توسط مژگان اصلیان از مترجمان خوب کشورمان ترجمه شده و از متنی روان و سلیس برخوردار است.

در بخشی از کتاب می خوانید:

شش دقیقه از نصف شب گذشته است، صبح سه شنبه، در راه برگشت به خانه از آخرین تمرین نمایش جدیدش روی صحنه بود. تینا ایوانز پسرش دنی را در یک ماشین غریبه دیده بود. اما دنی بیش از یک سالِ که مرده است. دو بلوک دورتر از خانه، قصد داشت برای خرید شیر و یک قرص نان گندم سبوس دار به سوپر مارکت برود. تینا روبروی سوپر مارکت شبانه روزی ایستاده بود، و ماشین را روی قطره های زرد رنگی که از بخار سدیم به وجود آمده بود، کنار واگن ایستگاه شورلت کرم رنگ پارک کرد. پسر منتظر کسی بود، در صندلی جلو مسافر واگن نشسته بود. تینا توانست تنها قسمتی از صورت پسر را ببیند، اما او را شناخت و آهی عمیق و دردناک کشید. دنی. پسر حدودًا دوازده سال داشت، هم سن دنی. موهای پر پشتِ مشکی، بینی، و یک خط نازک روی فک دقیقا شبیه به دنی بود. اسم پسرش را به آرامی زمزمه کرد، انگار اگر او را با این همه شباهت به دنی با صدای بلند بگوید، شاید بترسد. غافل از اینکه به او خیره شده بود، پسر دستش را روی دهانش گذاشت و خیلی آرم انگشت شست خود را داخل دهانش فرو برد. دقیقا کاری که دنی یک سال قبل از مرگش انجام میداد. تینا بارها سعی کرده بود او را از این عادت بد ترک دهد، اما موفق نشده بود.

 حالا، هرچه بیشتر به پسر نگاه می کرد، متوجه شباهتهای بسیار پسر به دنی میشد. ناگهان، دهان تینا خشک و ترش شد، قلبش لرزید. او هنوز با از دست دادن تنها پسرش کنار نیامده بود، و هیچ وقت نمی خواست یا تلاش نمیکرد که خودش را با موقعیت پیش آمده سازگار کند. شباهت این پسر با دنی، باعث شد که در ابتدا تصور کند دنی را از دست نداده است. شاید این پسر خود دنی باشد. چرا نباشد؟ هرچه بیشتر دقت می کرد شباهته ای دیوانه کننده ترِ بیشتری با دنی پیدا می کرد. از این گذشته، او هرگز جسد دنی را ندیده بود. پلیس و معتقدان مذهبی به او نصیحت کرده بودند که بهتر است بدن تکه تکه شده او را که به طرز وحشتناکی بریده و له شده است را نبیند. بیمار و اندوهگین بود اما با این حال به نصیحت آنها گوش کرد و مراسم تشیع جنازه دنی تنها با یک تابوت بسته برگزار شد. بعد از این همه اتفاقات ناگوار، شاید دنی در تصادف کشته نشده باشد و آنها اشتباه می کردند. شاید از یک صدمه خفیف روی سرش درد می کشیده، که این یک دلیل کافی است، برای . . . فراموشی. بله. فراموشی. شاید از اتوبوس متلاشی شده با سرگردانی دور شده بود و مایلها دورتر از محل تصادف پیدا شده بود، بدون هیچ مدرک شناسایی، و نمیتوانست بگوید چه کسی بوده و اهل کجاست. این امکان پذیر بود. نبود؟ داستانهای مشابه زیادی را مثل این در فیلمها دیده بود. حتما. فراموشی.

و اگر این طور بود، پس برای داشتن یک زندگی جدید به پرورشگاه فرستاده شد. و الان در این واگن شورلت کرم رنگ نشسته است، سرنوشت یا هر چیز دیگری او را به سوی من کشاند. پسر متوجه خیره شدن او به خودش شد و سرش را به سمت تینا چرخاند. تینا نفسش بند آمد. و همانطور که از دو پنجره و در برابر نور عجیب گوگرد مانند به یکدیگر خیره شده بودند. حس کرد که آنها ارتباطی فراتر از زمان، مکان و سرنوشت باهم برقرار کردند. اما ناگهان، تمام تصوراتش از هم پاشید زیرا او دنی نبود.

 نگاهش را از او برگرداند. از حسی که درون دستهایش به جریان درآمد فهمید آنقدر فرمان ماشین را فشار داده که به شدت درد گرفته است. “

لعنتی.

عصبانی بود. خودش را یک زن سر سخت، لایق و دارای قضاوت صحیح که می تواند با هر چیزی در زندگی کنار بیاید می دانست، که با تمام ناتوانی و بی قراری تصمیم گرفته است مرگ دنی را بپذیرد. بعد از شوک اول، بعد از مراسم تشییع جنازه، او شروع کرده بود با این ضربه روحی و روانی خودش را وفق دهد. به تدریج، روز به روز،هفته به هفته، سعی میکرد دنی را با تمام اندوه،گناه، اشکها و تلخی ها، بلکه محکم و با عزم بسیار فراموش کند. طی سالهای گذشته، قدمهای بسیاری در حرفهی خود برداشته بود، به کار زیاد مثل یک مورفین پناه برده بود، و از آن برای کاهش دردش تا زمانی که کاملا بهبود یابد، استفاده می کرد. بعد از آن همه تلاش، چند هفته پیش، دقیقا بلافاصله بعد از دریافت خبری از تصادف، دوباره به گذشته برگشت و در وضعیت خیلی بدی قرار گرفت. به همان اندازه که غیر منطقی به نظر می رسید اما دوباره مصمم شده بود که دنی زنده است، غافلگیر شده بود. زمان باید باعث فراموشی او می شد و بین آنها فاصله می انداخت، اما در عوض با سپری شدن روزها، اندوه او به بلندترین نقطه اوج خود رسیده بود. پسری که در ایستگاه واگن بود اولین کسی نبود که تصور می کرد دنی است، در این هفتههای اخیر، پسر گمشده خود را در ماشینهای دیگران، حیاط مدرسه هایی که از آنها هنگام رانندگی عبور می کرد، در خیابانهای عمومی و در سینما دیده بود.

 همچنین، اخیرا در خواب با رویایی که در آن دنی زنده است، گرفتار شده بود. رویایی که بارها و بارها برای او تکرار شد، و بعد از بیدار شدن هرگز نتوانست با واقعیت روبرو شود. تقریبا خودش را با زنده بودن دنی و اینکه از تصادف جان سالم به در برده و یک روزی دوباره به آغوش او باز خواهد گشت متقاعد می کرد. در واقع این یک تخیل دل گرم کننده و شگفت انگیز بود، اما نمی توانست مدت طولانی آن را نگه دارد چون واقعیت نداشت. گرچه او همیشه در برابر این حقیقت تلخ مقاومت می کرد و توان پذیرفتن آن را نداشت، اما هر لحظه این موضوع را به خودش یادآور میشد. بارها به سختی خودش را مجبور می کرد که بپذیرد این رویا یک اخطار برای زنده بودن دنی نیست. با این وجود، او می دانست با تکرار این خواب، امید تازهای پیدا می کند همانطور که قبلا نیز بارها این اتفاق افتاده بود. و این خوب نبود. بیمار گونه، خودش را سرزنش میکرد. نگاهی به ایستگاه واگن انداخت و پسر را دید که هنوز به او خیره است. دوباره نگاهی به دستانش انداخت که محکم به فرمان چسبیده اند. خودش را کنترل کرد و توانست دستان چسیبده اش را از فرمان جدا کند. اندوه می تواند آدم رادر دیوانگی و سردرگمی غرق کند. او این حرف را قبلا شنیده بود، و آن را باور داشت. اما این چیزها ناخواسته برای او اتفاق میافتاد. به اندازه کافی ارتباط با واقعیت برایش سخت شده بود . . . و این اتفاق مثل حقیقتی تلخ بود. با این حال، به خودش اجازه نمید اد دوباره زندگی را از نو شروع کند. با تمام وجود دنی را دوست داشت، اما او رفت. در تصادف اتوبوسی که با چهارده پسر دیگر بود، به طرز وحشتناکی مرده بود، یک تراژدی غم انگیز. حتی بیشتر از مرگی طبیعی.

سرما. فروپاشی. در تابوت. زیر زمین. تا ابد. لب پایینش می لرزید. اشک در آستانه ی بیرون آمدن از چشمانش بود، نیاز داشت گریه کند، اما خودش را کنترل کرد. پسر در شِوی دیگر حواسش به او نبود.دوباره به سوپر مارکت نگاه می کرد و منتظر بود. تینا از ماشین هوندای خود بیرون رفت. شب خنک و خشک بیابانی دلپذیری بود. نفس عمیقی کشید و به داخل سوپر مارکت رفت. به حدی آنجا سرد بود که احساس کرد استخوانهایش تَرک خوردند. نور فلورسنت بیش از حد درخشان بود و باعث ایجاد تاری در دید می شد، آنقدر همه چیز تار بود که انگار فانتزی است. او یک چهارم شیر کم چرب، و یک قرص نان گندم سبوس دار که رژیمی بود را خرید. بنابراین هر وعده غذایی فقط نیمی از کالری یک قطعه نان معمولی را شامل می شد. او هیچ وقت خودش را رقصنده نمی دانست. اما پشت پرده در آخر نمایش اجراهایی را قبول میکرد، و هنوز از لحاظ جسمی و روحی به عنوان کسی که در این حرفه است مراقب وزن خود بود.

پنج دقیقه بعد او در خانه بود. هرسه منطقه ای با خانه های متوسط و همسایگان ساکت بود. درختان زیتون و گلهای تور مانند گیاه درخت چای زیر نسیم ملایم موهاوی اطراف خانه لم داده بودند. در آشپزخانه دو تکه نان را در دستگاه توستر قرار داد. و بعد از آن یک لایه نازک از کره بادام زمینی روی آنها مالید. شیر کم چرب را در لیوان ریخت، و روی میز قرار داد. کره بادام زمینی غذای مورد علاقه دنی بود، حتی زمانی که کودک بود و درباره ی غذا خوردن بسیار ایراد می گرفت.

 

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • 2 − 1 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.