instagram
telegram

کلاغ سفید

 

 

 

 

 

 

مولف و تصویرگر: فریده جهاندیده

 

موضوع: ادبیات داستانی(رمان نوجوان)

 

ناشر:انتشارات آناپل

 

سال نشر:۱۳۹۹

 

تعداد صفحه: ۵۶

 

اندازه:۱۴×۲۱

 

شابک: 978-622-965966-3

 

قیمت: ۳۰۰۰۰۰ ریال

 

****

 

در باره کتاب:

کلاغ سفید داستان جوجه کلاغی به نام پرسیاه است که در اولین روز پرواز توسط یک شکارچی مجروح می شود. پرسیاه بر روی خوشه های گندم در مزرعه ای می افتد ، جایی که پسری به نام نیک در آنجا کار می کرد پرسیاه را به دامپزشک می برد. پرسیاه پس از چند روز بیدار می شود اما متوجه می شود که دیگر نمی تواند پرواز کند و به مادرش برگردد. نیک پیشنهاد می کند که با بقیه پرندگان:طوطی ، قناری ، کبوتر و مرغ زندگی کند.

اما پر سیاه به خاطر داشتن شکلی متفاوت دیگر پرندگان از دوستی با او سر می زنند.پرهای سیاه ، با قلب شکسته ،تصمیم می گیرد برای یافتن دوست به جنگل برود. در جنگل با لاک پشت ، گله گوزن ، گربه وحشی و کرم خاکی روبرو می شود و از آنها می خواهد که با او دوست شوند.

 اما آنها هم درخواست او را رد می کنند. پرسیاه که حالا قادر به بازگشت پیش مادر خود و یا پیدا کردن دوست برای خود نیست ، تصمیم می گیرد  خود را به دست شکارچی بسپارد تا شکارچی او را شکار کند و بدین طریق به زندگی اش خاتمه دهد.

اما شکارچی به او می گوید حتی حاضر نیست یک گلوله را به خاطرحیوان بی ارزشی مثل اوهدر دهد.

پرسیاه تصمیم می گیرد برای اثبات خود به روستا پیش پرندگان دیگر برگردد .

به محض ورود به کلبه متوجه می شود که روباهی به قصد شکار پرندگان دیگر می خواهد وارد کلبه شود.و…

کتاب حاضر با قلم شیوا و روان نویسنده و تصویرگر خوب ایرانی،فریده جهاندیده تالیف و تصویرگری شده است.نسخه ترکی استانبولی این کتاب در ترکیه  نیز منتشر گردیده است.

کتاب در ۲۴ قسمت ماجرای زندگی و سرگذشت کلاغی را برای بچه ها روایت می کند که علی رغم طرد شدن از جمع پرندگان تلاش می کند با اثبات خود به دیگر بتواند جایگاه خور را بازیابی کند.

 

در بخشی از کتاب می خوانید:

فصل اول

یکی بود یکی نبود. در روزگاران نه چندان دور، در دوردست­ها، توی جنگلی سرسبز کلاغ­هایی زندگی می­کردند که لانه­شان بر فراز درختان چنار بود. در میان جمعیت کلاغ­ها، بچه کلاغی به اسم پرسیاه دیده می­شد که برای اولین بار شروع کرده بود به پرواز کردن و برای همین مادرش سخت مشغول تمرین دادن به او بود.

پرسیاه در حالیکه کمی خسته شده بود، با بی­حوصلگی رو به مادرش گفت: “مادر! فکر نمی­کنی برای پرواز دیگر کافی است؟ من می­خواهم زودتر دنیا را بشناسم.”

مادرش لبخندی زد و جواب داد: “تا خوب پرواز کردن را یاد نگیری، خوب هم دنیا و موجوداتش را نخواهی شناخت!”

و پرسیاه بیشتر اخم­هایش را تو هم کرد.

مادر دوباره گفت: “فرزند شیرینم! من بارها و بارها به تو گفته­ام؛ تا لبخند بر لب نداشته باشی، موجودات اطرافت با قلبشان به تو نزدیک نخواهند شد و تا با قلبشان به تو نزدیک نشوند، صدای قلبت را هم نخواهند شنید و تا صدای قلبت را نشنوند، خانه­ی قلبت را هم پیدا نخواهند کرد و تا خانه­ی قلبت را پیدا نکنند، به زیبایی و سلامت آن پی نخواهند برد و تا به زیبایی و سلامت آن پی نبرند، بخشش قلبت را هم نخواهند پذیرفت و تا بخشش قلبت را نپذیرند، قلب­هایشان هرگز با قلب تو یکی نخواهد شد.”

پرسیاه آرام و با تفکر با خودش زمزمه کرد: “و تا قلب­هایشان با قلب من یکی نشود، هرگز با من دوست نخواهند شد و من هرگز دنیای آنها را نخواهم شناخت.”

درست در همان لحظه، مادر پرسیاه چشمش به دسته­ی کلاغ­هایی افتاد که در حال رقصیدن در آسمان بودند.”

بی­درنگ رو به پرسیاه گفت: “حالا آماده­ای برویم و تو جشن کلاغ­ها شرکت کنیم؟ این کار کمک خواهد کرد شادتر به کارت ادامه بدهی.”

– اما مادر من الان واقعا خسته­ام.

و مادر در حالی که پرسیاه را در آغوش می­گرفت تا او را به بلندی بکشاند، گفت: “هیچ موجودی در عالم از شادی کردن خسته نمی­شود.”

پرسیاه و مادرش به میان کلاغ­های دیگر رفتند و شروع کردن به رقصیدن و شادی.

پرسیاه اینبار با هیجان رو به مادرش گفت: “آری فکر می­کنم کم­کم دارد خستگی­ام از بین می­رود. اصلا اگر پرواز را با همین رقص انجام دهم، فکر می­کنم خیلی بهتر باشد.”

مادر با چهره­ای بسیار جدی گفت: “پرسیاه یادت باشد قرار است این جشن­ها جزیی از زندگی ما باشد و شادی آن همه­ی زندگی­مان.”

پرسیاه با خودش تکرار کرد: “این جشن­ها جزیی از زندگی ما …  باشد مادر.”

و به رقص و شادی خود ادامه دادند.

هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای شلیک تفنگی همه­ی آرامش کلاغ­ها را بهم ریخت و در چشم برهم زدنی، آن دسته­ی شاد و منظم را تبدیل کرد  به گروهی کلاغ وحشت­زده و پراکنده.

مادر پرسیاه در حالی که به شدت ترسیده بود، با نگرانی رو به پرسیاه فریاد زد: “هر کجا که من رفتم، دنبال من بیا!”

اما دیگر برای آن حرف دیر شده بود و پرسیاه که صدای شلیک­های پیاپی چیزی که نمی­دانست چیست او را سخت وحشت­زده کرده بود، بی­اراده شروع کرد به این طرف و آن طرف پرواز کردن. آنقدر بال زد تا اینکه وقتی به خودش آمد که مادرش دیگر در کنارش نبود.

پرسیاه در حالی­که با چشمانش به دنبال مادرش می­گشت­، با نگرانی رو به اطرافش فریاد می­زد: “مادر! کجایی مادر؟”

اما هر قدر پی­اش می­گشت و صدایش می­زد، به خاطر جمعیت عظیم کلاغ­ها و صدای قارقار بلندشان، نمی­توانست او را پیدا کند. درست همانجا بود که بی­آنکه جلویش را ببیند، با شدت تمام به یک مرغابی درشت که چهره­ای مهربان اما وحشت­زده­ای داشت، برخورد کرد.

پرسیاه همان­طور با نگرانی رو به مرغابی گفت: “معذرت می­خواهم.”

و همینکه خواست از مرغابی جدا شود، یکی از تیرهای شکارچی از کنار او رد شد.

پرسیاه که بیشتر از قبل ترسیده بود، اینبار خودش را تو آغوش مرغابی انداخت.

مرغابی با نگرانی تمام پرسیاه را به آن طرف هل داد و فریاد زد: “از اینجا برو! اینجا خیلی خطرناک است.”

پرسیاه بار دیگر خودش را به آغوش مرغابی انداخت و با صدای بلند گفت: “این را خودم از وحشت کلاغ­ها فهمیدم. فقط نمی­دانم قرار است چه اتفاقی برایم بیفتد. هر چه هست کمکم کن!”

مرغابی در حالی که داشت پرسیاه را از خودش دور می­کرد، فریاد زد: “مگر آن پایین را ندیدی؟ آن شکارچی را؟”

پرسیاه در حالیکه به پایین نگاه می­کرد، با تعجب گفت: “شکارچی دیگر چیست؟ مادرم چیزی از آن به من نگفته. در واقع امروز اولین باری است که پرواز می­کنم تا موجودات را بشناسم.”

– شکارچی موجودی است که اگر همین الان از هم جدا نشویم، ممکن است هر دوی ما را بکشد. یعنی او در هر حال کارش کشتن است. کشتن که دیگر می­دانی چیست؟ چیزی است درست برخلاف تولدت.

پرسیاه که اینبار متوجه حرف­های مرغابی شده بود، بریده بریده رو به او گفت: “آری می­دانم.”

– پس زودتر از من دور شو تا هر دوی ما نجات پیدا کنیم.

پرسیاه در حالیکه دست و پایش را گم کرده بود، گفت: “باشد! باشد!”

و همینکه می­خواست از مرغابی فاصله بگیرد یکی از تیرهای شکارچی به یکی از بال­های او برخورد کرد. پرسیاه در یک لحظه غرق در درد و خون شد تا آنجا که دیگر حتی نتوانست نیمچه بالی بزند. بی­اراده چرخی در آسمان زد، اشکی از چشمانش سرازیر شد و بی­اختیار به پایین­ترین نقطه­ی جنگل سقوط کرد.  

فصل دوم

در حوالی جنگل، خانه­ای کوچک وجود داشت که در فاصله­ای دورتر از خانه­های دیگر آن منطقه قرار گرفته بود. در آن خانه که به مزرعه­ای زیبا پر از گندم مشرف می­شد، پسر نوجوان مهربانی بنام نیک زندگی می­کرد. نیک آن موقع سال که پدر و مادرش برای دیدن خواهر بزرگترش به شهر می­رفتند، همه­ی کارهای مزرعه را به تنهایی انجام می­داد و آن روز هم طبق روزهای معمول، آوازخوانان مشغول درو کردن گندم در مزرعه بود.

– خورشید و گندم و آدم­ها دوستان خوبی برای هم هستند. خورشید که طلوع می­کند، گندمی می­روید. گندمی که می­روید، آدم­ها نان می­خورند.

نیک همان­طور که آواز می­خواند، خوشه­های گندم را روی شانه­اش گذاشت تا آنها را به محل خرمن ببرد.

– خورشید و گندم و آدم­ها دوستان خوبی برای هم …

هنوز چند قدمی به خرمن نمانده بود که یکهو چشمش افتاد به موجودی سیاه و بی­جان بر روی خوشه­های گندم­ها.

یکه­ای خورد و با تعجب گفت: “این دیگر چیست!؟”

و آرام­ آرام خودش را به آن نقطه رساند. همین­که نزدیک­ شد، ترس همه وجودش را برداشت. در برابر چشمانش، پرسیاه کوچولو دیده می­شد که بی­هوش روی خرمن گندم­ها افتاده بود. بی­درنگ دسته­ی گندم­ را از روی شانه­اش بر زمین گذاشت و در کنار او نشست.

همین­که چشمش به زخم پرسیاه افتاد، با ناراحتی گفت: “آه خدای من! کلاغ بیچاره! چی کسی این بلا را سرت آورده؟”

و با عصبانیت ادامه داد: “حتما کار شکارچی است. اما آخر هدفش چه بوده!؟”

دستش را روی قلب پرسیاه گذاشت و با هیجان اضافه کرد: “زنده است! زنده است! باید هر چه سریع­تر او را به خانه­ی دامپزشک ببرم وگرنه ممکن است از دست برود!”

با عجله و نگرانی پرسیاه را در آغوش گرفت و دوان­دوان به طرف خانه­ی دامپزشک به راه افتاد و…

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • نوزده + سیزده =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.